رونوشتی از : وبلاگ جوان

 
چهار سال گذشت
نویسنده : Reza Khorram abadi - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٧
 

چهار سال از آن روزی که برای اولین بار انگشتانم بر روی کیبورد لغزید و مطلبی نوشتم گذشت.
باورم نمی شود چهار سال بوده باشد، برایم به اندازه ی چهل سال گذشته.
آن رضایی که چهار سال پیش شروع به نوشتن کرد مطمئنا اگر نمی نوشت و فعالیت آغاز نمی کرد حالا هیچ تفاوتی با قبل نداشت و خوشحالم که بزرگترین " نه " زندگی ام را به ننوشتن گفتم.
چهار سال است می نویسم.
با جوان و گروهش! شروع کردم
مسدود کردند
نماندم و ادامه دادم
چند آدرس عوض کردم تا رسیدم به اینجا
به جایی که رونوشتی از وبلاگ جوانم می خوانمش تا یادم باشد خانه جای دگری بود و این منزلگه موقت است، تا روز آزادی!
در این میان برای مدت بیش از یک سال تغییر رویده ای هم دادم و در جای دگری هم نوشتم
هر روز، هر روز
آنجا می نوشتم و آن نیز خانه ای شد برایم دل ناکندی و هرچند فعلا ناچارم در سکوت باقی گذارمش اما مطمئنم روزی به آن خانه هم دوباره باز خواهم گشت
گذشت و گذشت
تا رسیدیم به اینجا
اینجایی که حالا وبلاگی دارم که می جنگد!
وبلاگی دارم که برای من است و من!
و وبلاگی ( همینجا ) که با کوله باری از خاطرات نمی گذارد فراموشش کنم و شاید دوری اش را بتوان محدود تحمل کرد اما خاموشی اش را هرگز
...
خوشحالم که نوشتم
و این را به خودم تبریک می گویم و امیدوارم هرگز این خجسته رویده را ترک نکنم


 
comment نظرات ()
 
 
همینجوری!
نویسنده : Reza Khorram abadi - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٧
 


 
comment نظرات ()
 
 
پارک تنهایی
نویسنده : Reza Khorram abadi - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸٧
 

پارک تنهایی ات خیلی تنها بود
خیلی
حتی منم نتونستم از تنهایی درش بیارم!


 
comment نظرات ()
 
 
تولد!
نویسنده : Reza Khorram abadi - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸٧
 

چیزی تا جشن تولد وبلاگ نویسیم نمونده
نمی دونم اینجا، اونجا یا اونجاتر! جشن بگیرم
واقعا نمی دونم
البته اونجا! که فعلا تعطیله ( مردشور امنیت رو ببرن! )
می شه به خاطر سکوت در اونجا اصلا امسال هم بی خیال جشن تولد شد،
نمی شه؟!
حتما می شه ولی خیال ندارم سکوت رو به سکوت اضافه کنم
راستی یه خورده سبک نوشتنم عوض شده، یه خورده راحت تر و البته بی پرده تر می نویسم ( درست نمی دونم روی جوان اینطور بود یا نه ولی فکر کنم یه خورده روی جوان عقل و ادب داشتم که اونم به ..! رفته )
به هر حال جشن تولد وبلاگ نویسیم نزدیکه
بعیده امسال هم کار چندان خاصی انجام بدم
اما سعی می کنم امسال دیگه سکوت نکنم
راستی چند ساله می نویسم؟!!!


 
comment نظرات ()
 
 
یک دو سه
نویسنده : Reza Khorram abadi - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸٧
 

یک
دو
سه
امتحان می کنیم!
سه
دو
...
لازم به ذکر است که این نوشته هیچ ارزش ادبی، هنری، رایتی! جز تست مذبوحانه! همخوانی سیستم پرشین بلاگ با لایو رایتر ندارد
بازم سه، دو ...


 
comment نظرات ()
 
 
سلام جوان
نویسنده : Reza Khorram abadi - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧
 

سلام جوان، سلام جوانی ام

سلام و شاید باز هم حالا حالاها خدانگهدار


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Reza Khorram abadi - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٦
 
یعنی واقعا باید به دات آی آر تن بدیم ؟!
 
comment نظرات ()
 
 
ياد باد آن روزگاران، ياد باد
نویسنده : Reza Khorram abadi - ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦
 

در سفر به مکه و مدینه، از همان ابتدای سفر شروع کردم به نوشتن، دفترچه ای مخصوص این سفر تهیه کرده بودم که در انتهای سفر برگ به برگش ثبت کننده خاطراتمان شد.
شبها دیر می خوابیدیم و صبح ها هم خیلی زود بیدار می شدیم. من تقریبا وقتی همه می خوابیدند تازه شروع به نوشتن می کردم. بعد از چند روز که خانواده زیر زیرکی دست نوشته ها را تک تک می خواندن تا مبادا ناراحت! شوم، کم کم به اینجا رسید که صبح ها همه با هم می خواندند و در اواخر سفر یکی می خواند و دیگران گوش می دادند.
روزی در آن دفترچه این خاطره را چنین نوشتم:
« ... صبح وقتی برگشتم توی اتاق دیدم خاطرات دیشب رو خوندن، گویا هرچی تو وبلاگ نویسی ناموفق! بودم در خاطره نویسی این روزها در این دفترچه موفق عمل کردم، رسیدن به این نقطه که ملت ناشتا نکرده بپرن سر دفتر ( که چیزی جز اون چیزهایی که خودشون هم می دونن در اون نیست)، احتمالا هم موفقیت حساب بشه و هم یک کار خارق العاده! ... »


 
comment نظرات ()
 
 
احساس
نویسنده : Reza Khorram abadi - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦
 

بعضی وقتها آدم حرفهایی می زنه که برای خودش هم جالبه و تازگی داره.
چند روز پیش داشتم طبق معمول افاضات خرج می کردم که یه دفعه گفتم:

احساسه ، اگر قابل کنترل بود بهش می گفتن اختیار. حسه، اغلب نمی شه کنترلش کرد، اگر قابل کنترل بود که می گفتن طرف دچار حالتی اختیاری شده نه اینکه بگن طرف احساساتی شده.
نمی دونم قبل از من چند نفر این جمله یا چیزی شبیه این رو گفتن ولی اینو خوب می دونم که برای خودم واقعا جالب و قابل تامل بود
( شما! اگر فقط می خوایی نتیجه بگیری که بی فکر حرف می زنم راحت باش. اصلا به اون جمله هم فکر نکن خسته می شی! )


 
comment نظرات ()
 
 
گويا خواست اين است ، کمی بترسيم!
نویسنده : Reza Khorram abadi - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦
 

هجده تیر ، اعدام ، سنگسار و …
بوی خون و نفرت می دهند این اخبار .

گاهی در مواجهه افکارم با افکار بعضی از حضرات! فکر می کنم فاصله ای از اینجا تا مریخ بین این افکار است. نمی دانم کدام مریخی هستیم ولی باور کنید این تضاد غیر عادی و عجیب است.
و عجیبتر آن موقع می شود که من و نسل من آن روز که چشم باز کردیم و بر جهان و جهانیان گریستیم، در هوای سنگین! جمهوری اسلامی بود و حالا که بیست و اندی سال داریم هم آسمان وطن به همان رنگ، در لحظه های هراس بمب و موشک است. حتی یک روز از عمرمان به تجربه هوایی غیر! نگذشته و در عجبم که چرا من به آزادی و رشد فکر می کنم و حضرات! نهایت تفکرشان سنگسار و اعدام و گیردادن و فضایی سنگین تر است.
گویا ما بد تربیت شده ایم وگرنه تفکر درست همان هراس است !!!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
اندر احوالات حاليه با کمی پراکندگی
نویسنده : Reza Khorram abadi - ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦
 

بوترابی آزاد شد.
بعد از مدتها یک خبر خوش هم شنیدیم.
قصد داشتم همین که شنیدم دکتر آزاد شده لوگوی حمایتی را بردارم ولی وقتی دیدم سازنده لوگو عکسش را عوض کرده و به جای عکس قبلی که روی آن نوشته بود « بوترابی را آزاد کنید » عکسی حاوی این جمله « بوترابی آزاد شد » را قرار داده. به تقدیر از این اقدام زیبا و به امید روزی که همه لوگوهای آزاد کنید، به آزاد شد تبدیل شوند، چند روزی آن لوگو را بیشتر از آنکه مد نظر داشتم باقی گذاشتم.  

***

آخ امتحان. باز هم آخر ترم و فصل امتحانات.
این چند روزه حسابی به ننوشتن مبتلا شدم.
در مورد اس ام اس بلاگها هم فکر می کنم بد نباشد یک توضیح کوتاه دهم.
اول اینکه قرار نیست جوان فقط با اس ام اس بلاگ به روز شود.
دوم اینکه اغلب اس ام اس هایی که روی وبلاگ می فرستم نوشته خودم نیستند و هر اس ام اس زیبایی که دستم برسد روی وبلاگ خواهم فرستاد.

***
چند شب است پشت سر هم حوالی یک ساعت خاص برق منطقه ما قطع می شود. هر بار اداره برق منطقه یک مدل بهانه دارد. کار ندارم برق هم دارد جیره بندی می شود و یا فقط شانس! ما است، این برایم جالب است که وقتی برق قطع می شود آرزو می کنم دیگر هرگز وصل نشود.
دنیا بی تلویزیون، رادیو، کامپیوتر و ... دنیای دوست داشتنی و آرامی است.


***
مهستی هم رفت.
دیدم بین روزنامه های داخلی بحث مسخره ای سر گفتن و نگفتن خبر فوت مهستی در گرفته.

ساعتی که شبکه های لس آنجلسی خبر فوت مهستی را اعلام کرده بودند برای من دوتا اس ام اس از دو دوست که حتی ساکن خرم آباد هم نیستند در باب خبر فوت مهستی رسید.
بد نسیت بعضی از حضرات به جای وقت تلف کردن و جدال سر اعلام یک واقعه، به واقعیت امروز جامعه ایران بنگرند و در این توهم که به عنوان منبع خبری محسوب می شوند قدری! تجدید نظر کنند.
اما مرگ مهستی از جنبه دیگری هم برایم قابل تامل بود. آن هم مرگ یک ایرانی دیگر در غربت و دفن جسد او در دیار غریب.
به یاد دارم زمانی معروف بود که طالبان وقتی فردی افغانی خارج از افغانستان می میرد هنگام ورود جسد فرد به افغانستان جسد را بررسی می کنند و گاهی بنا بر معیارهای خود فرد را محکوم می کردند و بر جسدش حد می زدند. باز شرف!! آنها. حداقل به نحوی! اجازه می دادند فرد در سرزمین خود دفن شود. ببینید ما چقدر ... شده ایم که از آنها پست تر رفتار می کنیم.

***
هم میهن هم دوباره توقیف شد.
هرچند از خوانندگان این روزنامه نبودم ولی جای تاسف دارد. به قول عزیزی انتخابات نزدیک است و دیگرانی هم برای خاموش کردن هستند! تا دیر نشده آنها را بچسبیم.


 
comment نظرات ()
 
 
( ای کاش فردا روز دگری باشد ! )
نویسنده : Reza Khorram abadi - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦
 

هفته قبل وقتی برای اولین بار اعلام شد میزان سهمیه بنزین هر خودرو اعلام می شود ، شب قبل از تاریخ اعلام شده با یکی از دوستان برای پر کردن باک خالی ماشین اش به پمپ بنزین رفتم .
غوغایی بود ، صف ماشینهای در نوبت آنقدر طولانی بود که چیزی بیش از دو ساعت تا رسیدن نوبتمان منتظر شدیم .
با اینکه فقط اعلام شده بود میزان سهمیه هر خودرو اعلام می شود و نه آغاز سهمیه بندی ، ولی اغلب از ترس! سهمیه بندی برای پر کردن باک خودرویشان آمده بودند . خیلی ها هم چهار لیتری به دست در صف می ایستادند تا حتی اگر به اندازه چهار لیتر هم که شده بتوانند ذخیره کنند . 
صحنه عجیب و وحشتناکی دیدم . ملت عصبانی بودند . آمبولانسی آمد و خواست خارج از نوبت بنزین بزند که با مقابله ملت حاضر رو به رو شد . دیدن آن صحنه برای من یکی که واقعا وحشتناک بود ، ملت حتی حاضر نبودند به خودرویی که تنها کاربریش کمک و خدمت است و هر لحظه امکان اینکه برای نجات جان انسانی فراخوانده شود هست ، کمک کنند .
مردم واقعا عصبانی بودند .
دلم بدجوری به حال خودم و این ملت سوخت . خیلی وقت پیشها به نقل از متخصصین ژاپنی مطلبی خواندم که در آن آمار کشتگان زلزله احتمالی تهران را فاجعه دانسته بودند ، نه در زمان زلزله بلکه بعد از آن ، زیرا تشخص آن متخصصین این بود که روحیه همکاری در ایرانیان کمرنگ شده . آن واقعه در پمپ بنزین یاد این حرف متخصصین ژاپنی انداختم . ای کاش ما ملت به جای آنکه فردا به جان هم بیفتیم و باز هم به هر نحوی بیشتر و بیشتر فقط به فکر خود باشیم قدری سعی کنیم بر مسببان این واقعه بتازیم .
فقط یک لحظه با خود فکر کنید ، مثلا اگر فردا هیچ کس سر کارش حاضر نشود ، آیا دولت توان مقابله خواهد داشت ؟


 
comment نظرات ()